افسانه آفرینش عالم تو
حوایخدا وخالق آدم تو
یکروزتمام شهر خواهد فهمید
این را که تو میثمی ومیثم هم تو
یا علی
وچه سرمست که آیینه سیمای تو بود
عطش از قلب زمین سمت تو میتاخت ولی
درنهان کوچک وشرمنده دریای تو بود
آسمان بار غمت را نتوانست کشید
که به هر گوشه آن طرح بلندای تو بود
دشت از غیرتتان یکسره آتش میشد
آنچنانی که خدا محو تماشای تو بود
پاکبازان همه در پای تو می افتادند
بسکه از عشق بخون غرقه سراپای تو بود
لمس دستان تو آنقدر بزرگ است ومحال
که در آن بین دو صد تیغ به دعوای تو بود
کودکان ومنتظر وچشم به راهت ماندند
سرخ شد صورت رودی که پذیرای تو بود
میثم بازیاری
...........................................
نمیدونم کدوم از خدا باخبری اون یکی وبلاگمو حک کرده ولی به هر حال امیدوارم خوش باشه.
التماس دعا
مرا با ذره ای خاک آفریدی آب یادت رفت
مرا با چشم هایی خسته اما خواب یادت رفت
مرا در آسمانی مملو از خورشید های سرخ
برای چشم هایم آبی مهتاب یادت رفت
مرا چون کودکی دلواپس بازیچه های خورد
مرا در حالتی بی تاب اما تاب یادت رفت
مرا آرام در دریای هستی غوطه ور کردی
وبعدش در طلاطم های یک گرداب یادت رفت
نه مهری مهربانی سینه ای شاید پناهی چند
مرا با گریه ها بی صورتی شاداب یادت رفت
وباریدی به قلبم هر چه عصیان بود را یکجا
دلم را در میان وحشت سیلاب یادت رفت
مرا از گرمی دستان پر مهرت نصیبی نیست
که روح تشنه ام در عمق یک مرداب یادت رفت
و من هر روز با خود فکر خواهم کرد آخر تو
چرا رستم شدی و باز هم سهراب یادت رفت...
میثم بازیاری
سلام دختر شاعر چگونه ای ـ چندی؟
خدا کند که بگویی همیشه میخندی
بگو به خواب کدامین غریب رفته دلت
بگو به چشم کدامین غریبه پابندی
عروس هر شب شعرم تویی که میدانم
به پاکی سبلان وشکوه الوندی
تو با منی ومنم با توام همیشه عمر
جدا نمیشوم از تو به هیچ ترفندی
خدای عالمیان را گواه میگیرم
که تو عزیز تر از دختر سمرقندی
به پای بوسیتان آمدم پذیرا باش
خدا کند که ببینم دوباره میخندی





میثم بازیاری
قطار ثانیه من را سوار کرد و تو را
صدای سوت قطار است یا سوت شما
چطور میشود آتش به خرمنم نزنی
وحس کنم که سر آغاز فصلهای منی
چطور میشود از جاده پشت پا نخورم
بیا که باز به بن بست کوچه ها نخورم
بیا به سمت دل انگیز خوابها برویم
به سمت خاطره ها با حبابها برویم
سری به قلب ورم کرده زمین بزنیم
وهر که مانع ما بود را زمین بزنیم
سری به سایه افتاده روی در بزنیم
وبا کلاس شویم ابتدا و در بزنیم
اگر پرنده نشد لااقل پری بشویم
واز خود خودمان هم کمی بری بشویم
به لا به لای غزلهای بهمنی برویم
به سمت بندر و آن ساحل شنی برویم
نمیشود که جهان را بنامتان نزنم
وسمت خواب تو تا ماه نردبان نزنم
بگری با هیجان تا که منزوی بشویم
مرید چشم خدائیم تا قوی بشویم
بخوان که ساحل بندر تکان تکان بخورد
وهر چه ماهی از اندیشه تو نان بخورد
برقص تا که تو را کل کشند من را هم
برقص وناز بکن نازو غمزه را با هم
معادلات من وتو درست خواهد بود
قرار من وشما توی پست خواهد بود
خدا اجازه طرح تو را بمن داده است
تو را بدست من آری مرا به زن داده است
بیا که فال بنام پرنده ها بپریم
چه فال خوب وقشنگی ردیف ما بپریم
ببخش شعر من از موت هم پریشتر است
ادامه اش به گمانم تمام درد سر است
قطار ثانیه ها از مسیر خارج شد
ونام من وتو در زمره خوارج شد
قطار از حرکت ایستاد وما مردیم
قبول کن به خدا دور را بردیم






میثم بازیاری

دانسته بودم از توام یارای رستن نیست
من بی توام وهیچ کس انگار با من نیست
درفصلهای خالی از آوای سرسبزی
جز سردی دلگیروجان فرسای بهمن نیست
زیبا ترین آئینه ها راپیش رو دارم
وقتی که در آئینه تصویری به جز زن نیست
طرح قشنگی میشود طرح نگاه ما
حالا که بین چشمها دیواروآهن نیست
پا جای پای روح نا آرام من بگذار
این روح نا آرام من زندانی تن نیست
از حال ورنگ چشمهای تیره ات پیداست
آینده من روزهای خوب وروشن نیست














میثم بازیاری
بی آنکه پا بدهد
زنی خوابم را
آدم میشوم بردیوار
کهنگی
که میریزد از سرورویم
بکر میماند
خط اتویم
پاک که میکنی غبار صورتم
بعد صد سال
تا بگذری از مقابلم
ایستاده ام هنوز
سر قراری
که نیامدنت را علف شد فرش دوخته ات
زیر پایم را
خالی نکن
می
اف
تم
از
چشمهایت
بگیر دستم را
سخت میشوی میخ
چشمانم
چرا
گاهی
درنیاورد
شکل تو را درخوابم
بکر مانده هنوز
قاب خیالم









میثم بازیاری

انگار با من چشمهایت آشنا نیست
در قلبتان حتی مرا یک ذره جا نیست
نام تو را با اشکها فریاد کردم
حتی برای پاسخ من یک خدا نیست
با نام تو هر روز شعری تازه دارم
بی تو مرا راهی به قلب شعرها نیست
ای ماجرای هر شب وهر روزم ای عشق
دور از تو من را دیگر اینسان ماجرا نیست
نفرین به تو نفرین به چشمان سیاهت
نفرین به من مردی که مشغول دعا نیست
این بغض های کهنه من را میبرد تا
جایی که دیگر گریه هم من را دوا نیست
آغوش وا کن تا در آغوشت بمیرم
آغوش وا کن تا ببینی ادعا نیست
میثم ۲۸/۰۷/۸۵




به شعر حاجت نيست
کسی که ثانيه هايش لبريز شکر.....
اين غزل جواب آن باده ی دوشين که خوانده ام!
کاش سحرهای همه ی مردم سرشار شادمانی باشد.
چشمت؟٫دلت؟٫بهار تنت؟٫جان ِ جان! به چند؟
دريا به چند؟ کوه به چند؟آسمان به چند؟
چندی با تو روز و شبم فرق می کند
خورشيد من تلألو ی ان بيکران به چند؟
آن بيکرانه خنده که معنای زندگی است
دنبال مستی ِ ته ِ آنم!! همان به چند؟!
چشم پياله ريز تو که جان من بهاش !
پس طعم بوسه «شيرـ شراب»ِ دهان به چند؟
جام شراب جاری در چشمهات کی؟
می ـ می مدام ِ در دل اين استکان به چند؟
«گويی خراج مصر طلب می کند لبت»
رخصت اگر به بوسه دهی ....اين جهان به چند!!!؟
معجون دلبری شده... آن موی و روسری
ابريشم سياه درون دُکان به چند؟
........
از اشتياق هر چه بگويم به تو کم است
پيش گرسنه مزمزه ی بوی نان به چند؟
(())
با تو اگر که حافظ و سعدی شوم ...کم است!
وصف تو چند!؟شعر همه شاعران به چند!؟
توصيف هر پديده به معنای کشف نيست!
من حاضرم که کشف کنم! مهربان به چند؟
.
خال لب تو آخر کل خيال هاست
آن «نقطه ـ ماه»ِ آخر اين داستان به چند؟.
محمد حسین بهرامیان
ایمان برادر آب کم شد خشکسالیست
بنویس سارا چادر آبی ندارد
بنویس مدر دستهایش بند قالیست
بنویس بوی ساده نان وسبو را
بنویس جنس آرزوهایم سفالیست
بنویس خواب ابر و باران وغزل را
فریاد را شاید کسی در این حوالیست
نقطه سر خط:
باز هم بنویس وبنویس...
بنویس بابا نان ندارد سفره خالیست...
میثم بازیاری التماس دعا
نشسته جای شما اینک کسی که مثل تو زیبا نیست
........................................
یا مولا علی :
دلمان برای عدالتی که شما به خاطرش مرارتها کشیدیدواز ناهلان سخن ناسزا شنیدید تنگ شده.مولا جان دیگر کسی نیست که دست نوازشی بر سرکودکان یتیم بکشدوآرامشان کند با مهربانی
مولای من دلمان برای ظهور اقا امام زمان فقط میطپدوبس تا اوبیاید وبا
مهربانیش که از شما به یادگار دارد آراممان کند.
یا مولا دلم تنگ اومده......
تلی ز خاکستر شدم آخر به پایت
یک کوه میرقصد مرا با سنگهایش
وقتی که میپیچد در آن شور صدایت
شکل کبوتر میشوم وقتی که هر صبح
پر میکشد تا آسمان بال دعایت
طعم رفاقت میدهد هرم نفسهام
وقتی تنفس میکنم من در هوایت
ای چشهایت آسمانی بینهایت
ای بی نهایت ها شروع از ابتدایت
ای هر چه دام ودانه در پای تو بی سود
حتی خدا هم دانه میریزد برایت
در روز میلاد تو ای شیرین تر از جان
صد خسرو فرهاد همچون من فدایت
میثم بازیاری
وتنها سرو آن در بادها افتاده خواهد شد
دلم بی گریه های خواهری عاشق که هرگز نیست
چه تنها رهسپار پیچهای جاده خواهد شد
غمی در تنگنای چشمهایم خانه خواهد کرد
و یک تابوت با شوق تنم آماده خواهد شد
مرا در روشنای صبح فردا خاک بسپارید
که روحم با طلوع روشنی آزاده خواهد شد
خداحافظ تمام دلخوشی هایم برای تو
برای تو که قلبت بعد من دلداده خواهد شد
میثم بازیاری۱۱/۰۷/۸۵
من وتو طرح دو تا دست که تا میگیریم
عشق با فلسفه ای تازه بیان خواهد شد
عشق یعنی که به هم میرسی...ومیمیریم
میثم بازیاری۱۰/۰۷/۸۵
از من هزارو چند شب دوری غریبه
درمن تو شوری تازه را می آفرینی
من را خدای دیگرم روی زمینی
دریاچه سهم گریه ودلتنگی من
کی میگذاری پا به قلب سنگی من؟
من سهمم از آیینه ها منها شدن نیست
درگوشه ای دور از خودم تنها شدن نیست
من مینویسم عشق را بالای دفتر
نام تو را هر لحظه در هر جای دفتر
باید تو را از خوابهایم پس بگیرم
بین خودم با عشق آتش بس بگیرم
....................
من حرفهای تازه ام را مینویسم
غمهای بی ندازه ام را مینویسم
اینجا یقینا" زندگی هم جرم دارد
عاشق شدن نوعی لباس فرم دارد؟
ما را به جرم عاشقی در گور کردند
اعدام را بانام حق منشور کردند
این قوم من را از تو دزدیدند بانو
در روز مرگم سخت رقصیدند بانو
این قوم ننگ آلوده ای در زمهریرند
دزدان ناموس به ظاهر سر بزیرند
اینان نمیفهمند مفهوم غزل چیست
قصد خدا از خلقت روز ازل چیست
اینان نمی فهمند عشق آتش فشان است
چون آتش در زیر خاکستر نهان است
یک روز میفهمند حیف اما چه دیر است
آن روز روز عشق بازان دلیر است
میثم
چشمم دوباره خیره به چشم تر زن است
زن شاعرانه ترین واژه ایست که
یک عمر آزگار به روی لب من است
روی لب من است همان اتفاق سرخ
یک رویداد تازه که باب سرودن است
زن رادرست شکل خودش فرض میکنیم
یک روح شاعرانه که درسلطه تن است
گاهی به شکل بارش باران وگاه هم
ویران کننده ایست که چون کوه بهمن است
گاهی به شکل یک غزل عاشقانه و
گاهی به شکل واژه تن تن تتن تن است
آواز دلکشی که از آغاز زیستن
زیباترین سرودبرای شنیدن است
جانی است تازه به شریان نسلها
جادو نه.سحرنه.معجزه آفریدن است
میثم بازیاری
باچشمهای روشنت در گفتگویم
یا مرگ یا از آن چشمان تو بودن
آقا قبولم کن نریزد آبرویم
میثم
معشوقهمن محو تماشا:مریم
بگذار به نام نامیش داد زنم
یا مرگ ویا زندگی با مریم
حالا منم ویاد تو با این هجای سرخ
نامت بلند باد شبیه پریدنت
دربرگریز حادثه درآن هوای سرخ
تصویری از وقایع دیروز میکشم
درخون تپیدن تووآن ماجرای سرخ
عطرت وزید ویادتو بارانیم نمود
باران گرفت مثل همان روزهای سرخ
من راببر به سمت مکانی که رفته ای
من راببر به سمت خودت با ردای سرخ
درمن وزید عطر حضور کسی که نیست
حالا منم وخاطره ای سبز جای سرخ
برقلب تمام ما امید آوردند
ازپهنه آسمان ملائک باشوق
بردوش ستاره ها شهید آوردند
شیوای من ترانه گنگی بود، مثل اشک....مثل بغض....مثل وقتی که لکنت می گیرم شوق آمدنش را در باران....مثل وقتی که من و او....سرد سرد سرد آه می کشیم پسین های نقره ای عصر یخبندان را. شیوای من خدای خدایان نیست....شیوای من یک جفت گوشواره بیشتر از بهار ندارد....شیوای من زنی هزار چشم نیست مثل میترا دختر خورشید.
کی بود ؟ چه وقت ؟ فردای خواب کدام شاهزاده بود که من این شعر متلاشی را برای آینه آینه آینه کاری ایوان خواندم.....کبوتری دست به دست شد میان رقص ...کبود...زرد....لاجورد....نور......نورباران شد فضای قدسی ایوان....تکه تکه پرید کبو...کبو...هزا...هزار کبوتر تا سقف چلچراغ آویز شاه....شاهچراغ ، بی که خون بپاشد برمثلث های مقرنس....لوزی های مشجر. تو شکستی در من....من شکستم در تو....من...تو....ما....هزا...هزار بار تکه تکه شدیم....هزار بار بیشتر از سبز....هزار بار کوچکتر از مرگ.
هزا....هزا....هزار بار تکه تکه تکه شوم اگر درو....درو....دروغ بگویم....اگر که رنگ آلبالویی روسری ات را زرد....نور....سفید....سرخ نبینم....اگر سر تا بپای تو را مثل ضریح شاهزاده ابراهیم در سلام و بوسه نگیرم....اگر در این شب ، این شب پولک ریز، بشکن شکنی راه نیاندازم میان حجم هندسی طاقنما تا زاویه دار ببینم ابروهایت را ...گوشه...گوشه ....گوشه ی آرام قبایت را ...و رنگ روناسی رو سری ات را که مرا از خواب هزار ساله بیدار می کند.
......حالا اگر کمی سر برگردانم، تو را می بینم که بلند قد کشیده ای بر آستانه ایوان و سایه انداخته ای بر بلندای ضریح با غروری قدسی. می توانم بی پرده گیلاس ببوسم از سرخی لبهات ....از تکمه های پیراهنت....می توانم تکه تکه بنوشم تو را از لوزی های مشجر...مثلث های مقرنس . من جامانده ام روبروی تو در خواب اساطیر ، و درست یک قدم پشت سر من می رقصند خنده های متلاشی....روز های متلاشی....دنیایی متلاشی و زنی که آنطرف تر از خرده شیشه های متلاشی مرا به رقص شعله وا می دارد در نی لبک شکسته پسرکی که شیوا را بهتر از بره های رهای ستاره می شناسد.
عریان نرقصیده ای در برهوت صدا تا روسپیان سمرقند از کشاله ی ران هایت زاده شوند.....یک نسیم نپیچیده ای در بلولای گندمزار تا آدمک های هزاره ی سوم در پایت بمب های خوشه ای بریزند. از سکوت مریضخانه تا گیرودار سرفه های مادرم....از کلاس تا کلاش....به دنبال کسی بوده ام که نیمی از آوازهایش در هی هی شبانان ازبک جا مانده است و نیمی دیگر در رویای خیس زنان باج و پنجشیر. باید از برج های یازده سپتامبر فرو بریزم بر شانه های ناگزیر زمین تا فردا گانگسترهای هیاهو....مسیحیان دشوار... در خمار چشم دخترکان قندوز و قندهار جنگ صلیبی راه نیاندازند. گوشواره های سبزه ناز را می فروشم به بهای هیچ....به تاوان شقاوت برادرانم و آن را در پای گزمه های گرسنه می ریزم تا فردا زمین در خشونت تریاک حالی بحالی نشود. ماه را بر عریانی زخمهای غدیر می پاشم تا سلامهایم بی جواب نماند وقتی خودم را در هیات باران بر شانه های فروریخته مزار شریف می تکانم. از شیر سنگی سرای مشیر تا غروب های مشبک نارنجستان....از شاهچراغ تا شاهجهان خودم را شکسته ام هزا ...هزار بار بیشتر...در نفرینی ابدی....مثل سکوت نیمه شب بازار مسگرها....مثل مادرم که یک روز غروب کرد در خرده شیشه های مسجد شاهجهان
شیوای من گوشواره های عاج نمی خواهد....شیوای من ناشنیده مانده میان خواب اساطیر....جایی همین حوالی در لکنتی ابدی شاید....مثل من که گاهی گم می شوم در او ....مثل او که تکه تکه می شود در خواب متلاشی ایوان ....مثل من که هزار و چندمین ستاره را در نگاه قدسی او خواب می روم....مثل او که مرا تا بره های رهای ستاره می برد هرشب.....مثل رنگ روناسی روسری اش که مرا از خواب هزار ساله بیدار می کند.
برای از تو سرودن بهانه پیدا کرد
قلم به دست گرفت و تمام دردش را
به روی صفحه ی کاغذ هجا هجا جا کرد
گناه رانده شدن را به پای سیب نوشت
و هر چه وسوسه را نیز نذر حوا کرد
کمی به حال خودش گریه اش گرفت و بعد،
دو دست تب زده اش را به سمت دریا کرد
دوباره یوسف زیبای داستان ترنج
میان دخترکان قبیله غوغا کرد
تو از کدام در ناگشوده می آیی
کجای کوچه تو را می شود تماشا کرد؟
بپیچ در من و من را دوباره آتش زن
که چشم های تو شوری عجیب بر پا کرد
میثم بازیاری
بدون آنکه بدانم کیست مرا کشاند به دنبالش
چه حس و حال عجیبی داشت نگاه خیره و سیالش
مرا به صرف دو فنجان چای،کنار باغچه دعوت کرد
وَ بعد دست مرا رو کرد سکوت قهوه ای فالش
مرا و طرح نگاهم را کشید آن طرف پرچین
مرا و طرح نگاهم را،خودش و کلبه ی آمالش
نشست و با من از اندوهِ همیشه ی دو کبوتر گفت
نشسته است کنار من وَ خوب نیست کمی حالش
وزید عطر تنش در من وَ من که از سر خوشحالی
به رقص آمدم و گل کرد به دور گردن من شالش
پرنده نیستم اما او توان پر زدنم داده ست
توان پر زدنم داده است شکوه نقره ای بالش
زنی که خواب آمدنش را من همیشه هر شبه می دیدم
بدون آنکه بدانم کیست مرا کشاند به دنبالش
میثم بازیاری
چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات
مثل شکوه بادبادک بازی باد
وقتی که می رقصاندش بازیگری هات
چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن
مثل گل تردید در نا باوری هات
افسوس اما شهر ارزان می فروشد
در پارکهای شوخ، شرم دختری هات
ای شهرزاد قصه های سالها پیش
افسانه ام کن با تب افسونگری هات
گم کرده ام آه ای هزار و یک درد
خورشید را قصه ی دیو و پری هات
شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟
دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات
امشب عمو زنجیر باف قصه ام را
آورده ام در حلقه ی پا منبری هات
نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن
تا پر بگیرم در حریم پاپری هات
امروز یادم کن که فردا دیگر از من
گردی نخواهد خاست با یادآوری هات
*
دنیا شبیه توست..... وقتی ماه باشی ،
حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات
میثم بازیاری

