تبليغاتX
مریم ترین مریم
شعر کلاسیک معاصر
بانوی شعر وشرجی وشوری غریبه

از من هزارو چند شب دوری غریبه

درمن تو شوری تازه را می آفرینی

من را خدای دیگرم روی زمینی

دریاچه سهم گریه ودلتنگی من

کی میگذاری پا به قلب سنگی من؟

من سهمم از آیینه ها منها شدن نیست

درگوشه ای دور از خودم تنها شدن نیست

من مینویسم عشق را بالای دفتر

نام تو را هر لحظه در هر جای دفتر

باید تو را از خوابهایم پس بگیرم

بین خودم با عشق آتش بس بگیرم

....................

من حرفهای تازه ام را مینویسم

غمهای بی ندازه ام را مینویسم

اینجا یقینا" زندگی هم جرم دارد

عاشق شدن نوعی لباس فرم دارد؟

ما را به جرم عاشقی در گور کردند

اعدام را بانام حق منشور کردند

این قوم من را از تو دزدیدند بانو

در روز مرگم سخت رقصیدند بانو

این قوم ننگ آلوده ای در زمهریرند

دزدان ناموس به ظاهر سر بزیرند

اینان نمیفهمند مفهوم غزل چیست

قصد خدا از خلقت روز ازل چیست

اینان نمی فهمند عشق آتش فشان است

چون آتش در زیر خاکستر نهان است

یک روز میفهمند حیف اما چه دیر است

آن روز روز عشق بازان دلیر است

 

میثم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 12:34  توسط میثم بازیاری  | 

من باهمین بهانه که هنگام رفتن است

چشمم دوباره خیره به چشم تر زن است

زن شاعرانه ترین واژه ایست که

یک عمر آزگار به روی لب من است

روی لب من است همان اتفاق سرخ

یک رویداد تازه که باب سرودن است

زن رادرست شکل خودش فرض میکنیم

یک روح شاعرانه که درسلطه تن است

گاهی به شکل بارش باران وگاه هم

ویران کننده ایست که چون کوه بهمن است

گاهی به شکل یک غزل عاشقانه و

گاهی به شکل واژه تن تن تتن تن است

آواز دلکشی که از آغاز زیستن

زیباترین سرودبرای شنیدن است

جانی است تازه به شریان نسلها

جادو نه.سحرنه.معجزه آفریدن است

 

میثم بازیاری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 18:59  توسط میثم بازیاری  | 

آقا طواف چشمهایت آرزویم

باچشمهای روشنت در گفتگویم

 

یا مرگ یا از آن چشمان تو بودن

آقا قبولم کن نریزد آبرویم

 

میثم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 17:9  توسط میثم بازیاری  | 

دریا دلی از تبار دریا:مریم

معشوقهمن محو تماشا:مریم

بگذار به نام نامیش داد زنم

یا مرگ ویا زندگی با مریم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 23:12  توسط میثم بازیاری  | 

چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي
بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي
 تمام طول خط از نقطه ي كه پر شده است
 از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي
 ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه
 از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي
 تويي جواب سوال قديم بود و نبود
 چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي
 به عشق معني پيچيده داده اي و به زن
 قديم تازه و بي مرز بسته تا كه تويي
 به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم
از اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي
جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا
 كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي
 نهادم آينه اي پيش روي آينه ات
 جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي
 تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي
 نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه تويي
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 20:0  توسط میثم بازیاری  | 

این جاده های خاکی ویک رد پای سرخ

حالا منم ویاد تو با این هجای  سرخ

نامت بلند باد شبیه پریدنت

دربرگریز حادثه درآن هوای سرخ

تصویری از وقایع دیروز میکشم

درخون تپیدن تووآن ماجرای سرخ

عطرت وزید ویادتو بارانیم نمود

باران گرفت مثل همان روزهای سرخ

من راببر به سمت مکانی که رفته ای

من راببر به سمت خودت با ردای سرخ

درمن وزید عطر حضور کسی که نیست

حالا منم وخاطره ای سبز  جای سرخ

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:4  توسط میثم بازیاری  | 

 
Zbody>

ZBODY onU

بزرگترين سايت آموزش ايرانيان

منبع كدهاي جاوااسكريپت