تبليغاتX
مریم ترین مریم
شعر کلاسیک معاصر

سلام دختر شاعر چگونه ای ـ چندی؟

خدا کند که بگویی همیشه میخندی

بگو به خواب کدامین غریب رفته دلت

بگو به چشم کدامین غریبه پابندی

عروس هر شب شعرم تویی که میدانم

به پاکی سبلان وشکوه الوندی

تو با منی ومنم با توام همیشه عمر

جدا نمیشوم از تو به هیچ ترفندی

خدای عالمیان را گواه میگیرم

که تو عزیز تر از دختر سمرقندی

به پای بوسیتان آمدم پذیرا باش

خدا کند که ببینم دوباره میخندی

   

میثم بازیاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 19:51  توسط میثم بازیاری  | 

قطار ثانیه من را سوار کرد و تو را

صدای سوت قطار است یا سوت شما

چطور میشود آتش به خرمنم نزنی

وحس کنم که سر آغاز فصلهای منی

چطور میشود از جاده پشت پا نخورم

بیا که باز به بن بست کوچه ها نخورم

بیا به سمت دل انگیز خوابها برویم

به سمت خاطره ها با حبابها برویم

سری به قلب ورم کرده زمین بزنیم

وهر که مانع ما بود را زمین بزنیم

سری به سایه افتاده روی در بزنیم

وبا کلاس شویم ابتدا و در بزنیم

اگر پرنده نشد لااقل پری بشویم

واز خود خودمان هم کمی بری بشویم

به لا به لای غزلهای بهمنی برویم

به سمت بندر و آن ساحل شنی برویم

نمیشود که جهان را بنامتان نزنم

وسمت خواب تو تا ماه نردبان نزنم

بگری با هیجان تا که منزوی بشویم

مرید چشم خدائیم تا قوی بشویم

بخوان که ساحل بندر تکان تکان بخورد

وهر چه ماهی از اندیشه تو نان بخورد

برقص تا که تو را کل کشند من را هم

برقص وناز بکن نازو غمزه را با هم

معادلات من وتو درست خواهد بود

قرار من وشما توی پست خواهد بود

خدا اجازه طرح تو را بمن داده است

تو را بدست من آری مرا به زن داده است

بیا که فال بنام پرنده ها بپریم

چه فال خوب وقشنگی ردیف ما بپریم

ببخش شعر من از موت هم پریشتر است

ادامه اش به گمانم تمام درد سر است

قطار ثانیه ها از مسیر خارج شد

ونام من وتو در زمره خوارج شد

قطار از حرکت ایستاد وما مردیم

قبول کن به خدا دور را بردیم

    

میثم بازیاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 23:49  توسط میثم بازیاری  | 

دانسته بودم از توام یارای رستن نیست

من بی توام وهیچ کس انگار با من نیست

درفصلهای خالی از آوای سرسبزی

جز سردی دلگیروجان فرسای بهمن نیست

زیبا ترین آئینه ها راپیش رو دارم

وقتی که در آئینه تصویری به جز زن نیست

طرح قشنگی میشود طرح نگاه ما

حالا که بین چشمها دیواروآهن نیست

پا جای پای روح نا آرام من بگذار

این روح نا آرام من زندانی تن نیست

از حال ورنگ چشمهای تیره ات پیداست

آینده من روزهای خوب وروشن نیست

 

میثم بازیاری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 13:39  توسط میثم بازیاری  | 

بی آنکه پا بدهد

    زنی خوابم را

آدم میشوم بردیوار

کهنگی

که میریزد از سرورویم

بکر میماند

خط اتویم

پاک که میکنی غبار صورتم

بعد صد سال

تا بگذری از مقابلم

ایستاده ام هنوز

سر قراری

که نیامدنت را علف شد فرش دوخته ات

زیر پایم را

خالی نکن

می 

اف

تم

از

چشمهایت

بگیر دستم را

سخت میشوی میخ

چشمانم

چرا

     گاهی

درنیاورد

شکل تو را درخوابم

بکر مانده هنوز

قاب خیالم

 

میثم بازیاری

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 6:37  توسط میثم بازیاری  | 

 

انگار با من چشمهایت آشنا نیست

در قلبتان حتی مرا یک ذره جا نیست

نام تو را با اشکها فریاد کردم

حتی برای پاسخ من یک خدا نیست

با نام تو هر روز شعری تازه دارم

بی تو مرا راهی به قلب شعرها نیست

ای ماجرای هر شب وهر روزم ای عشق

دور از تو من را دیگر اینسان ماجرا نیست

نفرین به تو نفرین به چشمان سیاهت

نفرین به من مردی که مشغول دعا نیست

این بغض های کهنه من را میبرد تا

جایی که دیگر گریه هم من را دوا نیست

آغوش وا کن تا در آغوشت بمیرم

آغوش وا کن تا ببینی ادعا نیست

 

میثم ۲۸/۰۷/۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 0:41  توسط میثم بازیاری  | 

 
Zbody>

ZBODY onU

بزرگترين سايت آموزش ايرانيان

منبع كدهاي جاوااسكريپت