



به شعر حاجت نيست
کسی که ثانيه هايش لبريز شکر.....
اين غزل جواب آن باده ی دوشين که خوانده ام!
کاش سحرهای همه ی مردم سرشار شادمانی باشد.
چشمت؟٫دلت؟٫بهار تنت؟٫جان ِ جان! به چند؟
دريا به چند؟ کوه به چند؟آسمان به چند؟
چندی با تو روز و شبم فرق می کند
خورشيد من تلألو ی ان بيکران به چند؟
آن بيکرانه خنده که معنای زندگی است
دنبال مستی ِ ته ِ آنم!! همان به چند؟!
چشم پياله ريز تو که جان من بهاش !
پس طعم بوسه «شيرـ شراب»ِ دهان به چند؟
جام شراب جاری در چشمهات کی؟
می ـ می مدام ِ در دل اين استکان به چند؟
«گويی خراج مصر طلب می کند لبت»
رخصت اگر به بوسه دهی ....اين جهان به چند!!!؟
معجون دلبری شده... آن موی و روسری
ابريشم سياه درون دُکان به چند؟
........
از اشتياق هر چه بگويم به تو کم است
پيش گرسنه مزمزه ی بوی نان به چند؟
(())
با تو اگر که حافظ و سعدی شوم ...کم است!
وصف تو چند!؟شعر همه شاعران به چند!؟
توصيف هر پديده به معنای کشف نيست!
من حاضرم که کشف کنم! مهربان به چند؟
.
خال لب تو آخر کل خيال هاست
آن «نقطه ـ ماه»ِ آخر اين داستان به چند؟.