
انگار با من چشمهایت آشنا نیست
در قلبتان حتی مرا یک ذره جا نیست
نام تو را با اشکها فریاد کردم
حتی برای پاسخ من یک خدا نیست
با نام تو هر روز شعری تازه دارم
بی تو مرا راهی به قلب شعرها نیست
ای ماجرای هر شب وهر روزم ای عشق
دور از تو من را دیگر اینسان ماجرا نیست
نفرین به تو نفرین به چشمان سیاهت
نفرین به من مردی که مشغول دعا نیست
این بغض های کهنه من را میبرد تا
جایی که دیگر گریه هم من را دوا نیست
آغوش وا کن تا در آغوشت بمیرم
آغوش وا کن تا ببینی ادعا نیست
میثم ۲۸/۰۷/۸۵