بی آنکه پا بدهد
زنی خوابم را
آدم میشوم بردیوار
کهنگی
که میریزد از سرورویم
بکر میماند
خط اتویم
پاک که میکنی غبار صورتم
بعد صد سال
تا بگذری از مقابلم
ایستاده ام هنوز
سر قراری
که نیامدنت را علف شد فرش دوخته ات
زیر پایم را
خالی نکن
می
اف
تم
از
چشمهایت
بگیر دستم را
سخت میشوی میخ
چشمانم
چرا
گاهی
درنیاورد
شکل تو را درخوابم
بکر مانده هنوز
قاب خیالم









میثم بازیاری