مرا با ذره ای خاک آفریدی آب یادت رفت
مرا با چشم هایی خسته اما خواب یادت رفت
مرا در آسمانی مملو از خورشید های سرخ
برای چشم هایم آبی مهتاب یادت رفت
مرا چون کودکی دلواپس بازیچه های خورد
مرا در حالتی بی تاب اما تاب یادت رفت
مرا آرام در دریای هستی غوطه ور کردی
وبعدش در طلاطم های یک گرداب یادت رفت
نه مهری مهربانی سینه ای شاید پناهی چند
مرا با گریه ها بی صورتی شاداب یادت رفت
وباریدی به قلبم هر چه عصیان بود را یکجا
دلم را در میان وحشت سیلاب یادت رفت
مرا از گرمی دستان پر مهرت نصیبی نیست
که روح تشنه ام در عمق یک مرداب یادت رفت
و من هر روز با خود فکر خواهم کرد آخر تو
چرا رستم شدی و باز هم سهراب یادت رفت...
میثم بازیاری